گؤراۇغلئ:

🔻قسمت دوم از داستان نخست

 

 

آدی بگ سیرتاپیاز قضیه را به جغالئ بگ تعریف کرد . جغالئ بگ مصلحت را برآن دید که گل اندام را به عقد مؤمین بگ درآورد .آدی بگ از

این تصمیم پدرخرسندشد . سپس بادعوت مهمانان بیشمار عروسی بزرگ درخورشاهان

برگزار کردند وبدینگونه  مؤمین بگ هم عاقبت بخیر شد.

روزی از روزها مردم و ریش سفیدان نشستی

برگزارکردند وتصمیم گرفتندتا آدی بگ راهم

سروسامان ببخشند . مصلحت پیش ایشان ببردند وآدئ بگ هم از این تصمیم خرسندشدو ریشوقیچی را دست بزرگان داد وآدی بگ هم با

یکی ازدختر بزرگان چاندی بیل ازدواج کردند و زندگی شیرین همایونی را آغاز کرد .

 

اما دوران خوشبختی بانوی قصر کوتاه بود

وسر زایمانی که همه درانتظار تولد پسر

حاکم بودند ازدنیا رفت و کودک درشکم مادر

هم بامرده برفت و آدی بگ را باکوهی از غم

تنهاگذاشت . آدی بگ سلطان هم بعدازآن

حال و هوای قبلی رانداشت و کنج عزلت برگزیده بود تا اینکه جغالی بگ اورا بگفت:

- آدی بگ فرزندم به کوه کمر بزن از پی شکار

رۇ تاهوایی عوض کنی 

آدی بگ اطاعت امرنمودندو با چهل تن ازیاران

راهی کوه وکمر شدند ولی آنقدرغم ازدست

دادن همسر برایش سنگین بود که همانجا از

غصه دق مرگ شد وبدینوسیله تنها امید جغالی بگ هم از دنیا رفت و او را باکوهی ازغم تنها

گذاشت.

جغالی بگ باخود می گفت خدای من گنجیم بگ

که اهل مراوده بامردم نیست وهمواره به دنبال

افزودن ثروت خویش است مؤمین بگ هم که

عقل وشعوردرست حسابی ندارد تنها امیدم آدی بگ بود ازاو انتظار فرزندذکورداشتم تا سلسله ی پادشاهی را ادامه دهد صدافسوس که روزگار بروفق مرادش نچرخید .

🔘 در یکی از روزها چوپانی از دیده شدن موجودی شبیه انسان در اطراف قبرستان

چاندی بیل خبر آورد . جغالئ بگ گنجیم بگ

را مأمور کرد تااوضاع را بررسی نماید. گنجیم

بگ فردای آنروز همراه چوپان راهی قبرستان

شد دید بزی مثل همیشه از گله جدا می شود

و موجودی چهاردست وپا ازاو شیر می خورد

و سپس در داخل یکی از قبرها پنهان می شود

با بررسی هایی که کردند کاشف بعمل آمد که

قبر از آن بانوی فصر می باشد گنجیم بگ با

خۇشحالی به نزد جغالی بگ آمدومژده دادکه

"تو راخداوند صاحب فرزندی نموده وایام به

کامت شده چشم تان روشن ای پدر هیج ابهامی

درگفتارم نیست ستاره بخت واقبالت به شما

روکردوتوصاحب دولت شدی وگشایش درکارهایت حاصل شدو چهل تن به مدد آمدند

صدایی از مزار آمد ومژده آمدن فرزندت راداد

 گنجیم بگ خداوند مهربان راسپاس می گوید

که آن دولت که منتظرش بودم برآمد ودیگرجای

هیچ حسرت نیست"

وجغالی چون این خبر مسرت بخش را شنید

ازجابرخاست وشادمانی کرد و سوار اسب شد

وراهی مزارستان و یک چاندی بیل هم پشت

سرش براه افتاد.

 

همه ساکت وآرام در نزدیکی مزار منتظر بیرون

آمدن کودک بودند که ناگهان کودکی پشمالو چهاردست وپا از سوراخی بیرون آمد وبعداز

کمی چرخیدن دوباره به داخل حفره رفت.

جغالی بگ دستور داد تا در یک طرف وسایل

بازی دختران و در طرف دیگر وسایل بازی

پسران را بگذارند تا عکس العمل کودک را

ببیننند . این کار انجام شد و بعد از مدتی 

کودک دوباره سر از حفره درآورد چشمش به

هردو طرف افتاد . ابتدا پیش وسایل بازی

دختران رفت او عروسک ها را لمس کردو

سرجاش گذاشت وسپس طرف دیگر رفت گویی از شمشیر خوشش آمده باشدبرروی زین اسب سوارشدو با آن ها زیاد بازی کرد و دوباره به داخل قبر برگشت.

همه از بابت پسر بودن کودک بسیار شادمان

شدند.

آن ها بدنبال چاره ای برای مهار پسر جسور بودند هرکس راهی را پیشنهاد می داد یکی

از استادکاران وسایل اسب پیشنهادی دادند

- قربان زین اسب را چسب بزنیم دوباره که

برای بازی با آن بیرون آمد به زین بچسبد

تا راحت بتوانیم بگیریم .

 

همه این پیشنهاد را پسندیدند و چنین کردند

و او را گرفته و به چاندی بیل آوردند او را

حمام بردند و لباسی در خور کودکان شاهان

پوشاندند سپس تاهفت سالگی در قصر در

تربیت او کوشیدند.

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

 

سانگا دییرمن  جئغالئ بگ

سنینگ اۇغلونگ بۇلدئ بۇلدئ

ایأم سانگا اۇغول بردی

سانگا دؤوۆر گلر بۇلدئ

 

آتام رؤوشن بۇلسون گؤزۆنگ

خاطاسئ یۇقدور بو سؤزۆنگ

آچئلدئ طأله ی یئلدئزئنگ

سانگا دؤولت گلر بۇلدئ

 

سنینگ ایشینگ گۆشاد بۇلدئ

أر - پیرلردن مدد گلدی

مانگا گؤردن بیر سس گلدی

سنینگ اۇغلونگ بۇلدئ بۇلدئ

 

گنجیم بگ دییر یا مهریبان

کؤنگلۆمده غالمادئ آرمان

چاندی بیله دؤندی دؤوران

بیزه دؤولت گلر بۇلدئ

 

@Sblaleler🌷🌷🌷