گؤراۇغلئ:

🔻قسمت نهم از داستان پیدایش‌گؤرۇغلئ

 

- آهای پسر دیوانه بازی را بذار کنارشرط

دیگه نداریم تیروکمان مال تو . 

عبدالله قلندر چهارصد سکه روی میز قلندران 

گذاشت 

- نه قلندر ما روی حرفمان هستیم . 

- پس هرچه دوست دارین بردارین

استادکارا هرکدام یک جفت سکه طلا برداشتند

و گؤرۇغلئ هم با آن ها خداحافظی کرد وبا

عبدالله قلندر راه افتادند. 

- گؤرۇغلئ بیا برای تان یک مکان دیگر نشان بدم

عبدالله قلندر وگؤرۇغلئ وارد یک مسجد ومکتب

خانه ی دیگری شدند . داخل یکی ازحجره ها

پیرمردی نشسته بود لباس هاهمه سفید مو

وریش وحتی ابروهایش هم سفید بود به قو

می ماند. در گوشه ی اتاق هم نیزه ی سبزی

به چشم می خورد که چشم گؤرۇغلئ راگرفته

بود.

- عبدالله قلندر این مهمان کیست?

 

- استاد آشناست. آمده ام تا نیزه سبز تان را

برایشان طلب کنم

- کارهرکس نیست خرمن کوفتن گاونرمی خواهدومردکهن 

- استاد ایشان توانستند زه تیرکمان معروف را

بکشندوبه رایگان صاحب شوند بی شک لیاقت

تصاحب این نیزه راهم دارند

- پسرم بیاو بنشین و از پیرتان برایم تعریف کن

البته این پیر همان لحظه اول گؤرۇغلئ راشناخته بود همان پیری بودکه گؤرۇغلی درسایه چنار پشت سرش نماز خوانده بود.

گؤرۇغلی بااحتیاط نشست واز پیرش سخن

گفت تمام که شد استادوپیر عبدالله قلندرگفت

- پیر این جوان بسی بزرگ می نماید آن نیزه

را برایشان بخشیدیم .

گؤرۇغلئ دریک چشم بهم زدن نیزه را گرفت

قصدرفتن داشت که پیر گفت

- عبدالله قلندر هرچه یراق جنگی است به

این جوان بخشیدیم بگذار ابزار درست درمان

داشته باشد . 

عبدالله قلندر از داخل حجره ای دیگر کلی 

ابزار وآلات جنگی را گرفت وبیرون آمد

گؤرۇغلئ هم پشت سرش بانیزه براه افتاد

 

وسه روز دیگر در اصفهان ماند .روزچهام رو به قلندرکردوگفت

- قلندر اگر اجازه بدهید ازحضورتان مرخص شوم?

- پسرم اگربمانی درخدمتیم اگرهم قصدرفتن

کردین رخصت و خداپشت پناهتان

- نه دیگه من باید برم

 

گؤرۇغلئ اسبش رازین کرد و وسایلش را جمع

وجورکرد وراه افتاد. عبدالله قلندرهم تا بیرون

شهر برای بدرقه آمد.

- عبدالله قلندر شما دیگر نیایید بدرقه کننده

برای آدم همسفر نمی شود پس همان بهتره

تا ازشهر خیلی دور نشدید برگردید.

- نه گؤرۇغلئ من ازشماخواهشی داشتم

اگر برآورده بشه برمیگردم درغیراینصورت

تا آخرعمرهمراهت هستم وازاسبتان نگهداری

می کنم.

گؤرۇغلی دلش هزار راه رفت . باخودش می

گفت خدای من یعنی نیزه با اسب راازمن می خواد ? باشد هرکدام راخواست باید بهش بدم

- عبدالله قلندر بگو چه می خواهی?

- راستش گؤرۇغلئ تادنیادنیاست شرمنده و

پیش شما وخانواده تان روسیاهم

- بگو چی شده?

- بعداز مرخص شدن از خدمت شما در اۆچ

گۆممز دربین راه مهمان عرب ریحان شدیم

واز شما وگل اندام ینگه ات تعریف کردیم

نمی دانستیم عرب ریحان به دنبال ینگه تان

هست . بعدا که فهمیدیم احساس گناه کردیم

که هنوزم دارد بردوش ماسنگینی می کند

تقاضا دارم که ماراببخشی

- اگر خواسته تان این است بخشیدیم عبدالله قلندر

عبدالله قلندر خۇشحال شد وباگؤرۇغلی خداحافظی کردو برگشت

 

گؤرۇغلئ هم به اسبش تازیانه زد و غئرآت

هم شروع به تاختن کرد و بر سرعت خود

همچنان می افزود چندروز درپی هم تاخت تا

به اۆچ گۆممز رسید . از اسب پیاده شد وبعدازاینکه اسبش را بست خدمت پدر بزرگ رسید 

- سلام آتا

- سلام اۇغول کو ببینم چی آوردی?

جئغالئ همه راازنظرگذراند وگفت دیگر

وقت آن رسیده که به چاندی بیل برگردی

دوازده هزار نفراز اهالی چاندی بیل حتما

چشم براهند ومدتی است که بی سلطان

مانده اند . برو و خبرشان رابگیر.

فردای آن روز گؤرۇغلئ به سوی چاندی بیل

حرکت کرد تاحت وتاخت وتاخت تا به ضلع جنوبی چاندی بیل رسید .ازکنار چند تا خانه و چاتما و آق اؤی وغارااؤی که بصورت پراکنده بودند گذشت . در نزدیکی یکی از خانه ها ایستادوباصدای بلندگفت کسی نیست من را راهنمایی کند?

برحسب اتفاق آن خانه منزل گنجیم بگ بود.

گنجیم بگ باشنیدن صدا بیرون آمد وگفت 

- پسرم دنبال چه میگردی?

- من فرزند آدی بگ سلطان و نوه ی جئغالئ بگ

هستم نامم گؤرۇغلی است . هۆنکار چشمان پدربزرگم راکورکردوعمویم مؤمین بگ را به

قتل رساند . عرب ریحان گل اندام ینگه را از

دستمان گرفت . اکنون به دیار خود آمدم

تا درموطن خود زندگی کنم.

گنجیم بگ گفت:

- ببینم تو ....

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

 

🔻قسمت دهم ازداستان نخست (پیدایش گؤرۇغلئ) 

 

گنجیم بگ گفت:

- ببینم تو روشنی?

- بله من روشنم الان نامم گؤرۇغلئ است

- خدای من چی دارم می بینم و می شنوم به

ماگفته بودندکه هونکارهرچهارتای شمارا به

قتل رسانده .

گنجیم بگ بدو آمد و گؤرۇغلی را بغل کرد

وداخل منزل آورد وپس از احوالپرسی بی درنگ

به خادمان وغلامان دستور داد.

- چندتااسب رازین کنید.می رویم تا پدررابیاریم

 گؤرۇغلئ درچاندی بیل ماند .  گنجیم بگ همراه باسواران بدون تلف کردن وقت سوی اۆچ گۆممز تاختند.

 بنده خدا جئغالئ بگ دراۆچ گۆممز چی داشت که بشه اسمش رااسباب واثاثیه گذاشت . چاتمای کهنه را آتش زدندو جئغالئ بگ راباخود به چاندی بیل میان ایل خود آوردند

بعداز گذشت چهل روز مردم چاندی بیل جمع

شدند وگؤرۇغلئ را جانشین پدرمرحومش آدی بگ سلطان کردند. چاندی بیل دیگرحاکم داشت

حاکم هم بدون لشکر وخدمه نمی تواند باشد

چهل نفر از جوانان بیکار وبعضابه دردنخور را

به عنوان یاران گؤرۇغلی استخدام کردند کلی

دام و ذخیره خوراکی باهمیاری اهالی مستمند

چاندی بیل تهیه شد . گنجیم هم چندتاگوسفند

بخشید. گؤرۇغلئ با چهل تن ازیاران ایام را

به کام می گذراندندوبساط عیش‌ ونوش وشادی

فراهم بود . آنها در عرض چندهفته کمک های

مردمی راتمام کردند هرچندوقت ازگنجیم بگ

گوسفند قرض می گرفتند بعدها گنجیم بگ

به آن ها گوسفندنداد . چهل همراه خرج داشتند

به دستور گؤرۇغلئ از گوسفندان گنجیم بگ

شروع کردند به دزدی. گنجیم بگ که متوجه موضوع شده بود دریکی از روزها که گؤرۇغلی

درپاتۇق خودش با یاران خۇش بودند آمد ودم

در میخانه ایستاد وگفت 

- گاووگوسفند زیاد نکردم که تو بدزدیشان , 

درحالیکه هونکار چشم پدربزرگت راکور کرده

وعمویت راکشته این چه خۇشی است که به

آن دلخۇش شدی . غیرت هم چیزخوبیه 

گؤرۇغلئ چیزی نگفت وبه فکرفرو رفت با

خودش گفت حرف راست راازبچه یادیوانه

شنو .اگرهزارحرف گنجیم بگ به درد نخور

باشداین یکی راواقعا راست گفت.

- دوستان ویاران باوفا گوش کنید . فردا عازم

روم میشیم وبرلشکرهونکارظالم می تازیم 

وخون ریخته شده ی عمویم مؤمین بگ را

نمی گذاریم برزمین بماند . آماده باشیدتا

فرداحرکت کنیم هرکس هم راضی نیست می تواند به خانواده ی خود برگردد .

همه هوراکشیدند. گؤرۇغلئ رفت تابخوابد

چهل نفرازیاران گؤرۇغلی باهم دیگر گفتگو

میکردند بعضی ها موافق رفتن بودند بعضی

هاهم موافق نبودند

 

صبح که دمید ازچهل نفریاران گؤرۇغلی فقط

پنج الی شش نفر مانده بودند.

- بقیه کو 

- در رفتند قربان

- شما چرانرفتید?

- ما قربان? ماتاپای جان باشماهستیم حتی اگر

بدانیم کشته می شویم از شما جدا نمی شیم

- خیلی خوبه پس بریم

شش نفر باقی مانده همدیگر را نگاه کردند

وبه همدیگرآرام گفتند . این جدی جدی 

می خوادبره ها. 

ازچاندی بیل فاصله گرفتند در بین را در یک

روستایی مهمانی بزرگ برپا بود . شش همراه

گفتند پس گؤرۇغلئ‌باماشوخی کرده بود نگو

که مهمانی دعوت بوده هرچه باشه حاکم چاندی

بیله دیگه.

گؤرۇغلئ‌

 

گؤرۇغلی بی اعتنا راه خودش را ادامه داد

شش نغرهمراه وی هم که هرچی خوردند

ونوشیدندوکشبدند دیگر پریده بود و دیگرشجاعت کاذب داخل قلعه رانداشتند کمی

لرزه به اندامشان افتاد.

- دوستان مگرهونکار عموی ماراکشته?

مگرچشم پدربزرگ مارا کور کرده? بیایید

برگردیم

- شما شش نفر باخودتان چی میگین ? اگر

ترسیدید می توانید برگردید

آن شش نفر هم پوشالی بودنشان ثابت شد

و برگشتند . گؤرۇغلی هم که به تنهایی

راه را ادامه می داد گاهی اوقات بسرش

می زد که برگردد ولی هروقت شیرخدا

مرتضی علی (ع) را به یاد می آورد عزمش

جدی می شد . گؤرۇغلی دیگر به جاهای صعب

العبورکوهستانی رسیده بود . جایی که مأمن

چهل تن ازیاران پدرش بود و گؤرۇغلئ از آن

بی خبربود.

 

صفرمحرم وکؤسه, بزرگ وسرکرده گروه بودند

دألی مأتل و سیتک غئرما را نگهبان گماشته

بودند تااگرکاروانی گذرکرد اطلاع دهند تا آتلی ها خفتش کنند پاتۇقشان هم درجای امن بود.

 

دألی مأتل وقتی سیاهی گؤرۇغلئ رادید

به سیتک غئرماگفت که برود آتلی ها را

خبرکند.

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

 

🔻قسمت یازدهم از داستان نخست گؤرۇغلئ

 

- سیتک غئرما قبل از اینکه کؤسه 

توبره ی اسب ها را به گردنشان بیاویزد

خبر کن 

کؤسه هم اتفاقا خوراک اسب ها را داخل

توبره ریخته بود و داشت از گردنشان آویزان

می کرد که دید سیتک غئرما دارد می آید

- آی سیتک غئرما اگه خبریه از همانجا بگو

کشتی مارا

- توبره ها را باز کنید همه بیایید یک سوار

دارد طرف ما می آید بنظر می رسد از

سلاله ی شاهان باشد

کؤسه و صفرمحرم فریاد زدند

- آتلانینگ آتلانینگ 

در یک چشم بهم زدن همه سوار براسب به تنگه

رسیدند

 

از آن بالا گؤرۇغلئ را می پاییدند که داشت

نزدیک می شد . نزدیک تر که شد همه بطرف

گؤرۇغلئ هجوم بردند گؤرۇغلئ قصدفرارکرد

ولی چاره ای جزمقاومت نبود هنوز باچنین

راهزنایی مواجه نشده بود بناچار گؤرۇغلی

هم بطرفشان یورش برد همه را باپشت نیزه

از اسب انداخت . کؤسه گفت:

- آی جوان تو همه مارا ازاسب انداختی

حالاچطوره باهم تک به تک بجنگیم .

- می بینی که هیچکدام از شمارا زخمی

نکردم چون در جدی یاشوخی بودن این

کارتان تردید داشتم.

کؤسه آرام طوری که گؤرۇغلئ نشنود

به بقیه گفت من که درگیرشدم شما دوتا

دوتا بیایید تا زنده بگیریمشان بلکه پول زیادی

از خانواده این شاهزاده بگیریم.

 

کوسه و گؤرۇغلی دوتایی باهم به مبارزه پرداختند درحین مبارزه گؤرۇغلئ احساس

کرد که دونفر دارن نزدیک میشن . نقشه شان

را خواند سریع کوسه رازیرگرفت و دونفررا

هم همینطور و نفرات بعدی را هم زمین زد

وهمه را رو هم تلنبار کرد وخودش رفت اۇن

بالا نشست .

- آی بیا پایین قفسه ی سینه ام شکست

گؤرۇغلی پایین آمد ورفت یه گوشه نشست

بقیه هم مثل هندوانه های تلنبارشده که منتظر

یک تلنگرند روی زمین پخش شدند .

 

کوسه گفت :

- آی جوان بریم چاتمای فقیرانه ی ما چای

وشام مهمان ماباش مادیگه تسلیم شماهستیم

و ازشماخۇشمان آمد بریم تا بیشترآشنا بشیم.

جملگی رفتند به چاتما , سر سفره کوسه

پرسید . ببینم جوان معرفی میکنی کی هستی

وازکجا میای و عازم کجا هستی?

- من گؤرۇغلئ پسر مرحوم آدی بگ سلطان

ونوه ی جئغالئ بگ هستم

- برو بابا ما همه ازلشکریان آدی بگ سلطان

هستیم . اۇنکه بی فرزندازدنیا رفت ماواسه

همین آواره ی دشت وبیابان و کوه وکمرهستیم

- به هرحال من پسرآدی بگ هستم 

دألی مأتل گفت:

 

- قربان یادته میگفتن جئغالئ از گور فرزندشۇ

پیداکرده , این ممکنه همان باشه

- خود خودشم 

کوسه و صفرمحرم هردو بدو آمدند و گؤرۇغلئ

رابوسیدند به دنبال آن ها بقیه هم شادی کنان

او را می بوسبدند . آنچنان شور وحال وصف

ناپذیری در چادر پیداشده بود که نگو.

به یاران قدیمی وباوفای آدی بگ  احساس

خوبی دست داده بود جشن وسروری برپا

کردند وتاپاسی ازشب آواز خواندند .

 

- خب گؤرۇغلئ کجا داشتین میرفتین که

گذرتان اینطرفا افتاد

- هۆنکار چشمان پدربزرگم را کورکرد وعمویم

راکشت داشتم می رفتم که انتقام بگیرم

- نگران این موضوع نباش گؤرۇغلئ ما گاهی

ازبیکاری می رویم و به لشکریان هونکارحمله

می کنیم وباکلی غنائم برمی گردیم. فردا

صبح که بدمد حرکت می کنیم.

 

گؤرۇغلئ که دیگر قشون چهل نفری پدرش

را پیداکرده بود بااطمینان خاطر جانب روم را

گرفتندو به مرزهای سرزمین هونکار رسیدند

راه خودراازداخل جنگل های انبوه ادامه دادند

از قضا درجایی که خوش آب وهوا بود پسر

هونکار با لشکرش هوس شکارکرده و بیرون

آمده بودند که گروه گۇرۇغلئ را که دیدند

به عنوان متجاوز بر گؤرۇغلئ تاختند نبرد

سنگینی میان دوطرف صورت گرفت و دراین

تلاقی ناگوار پسر هونکار وچند نفر از جنگجویانش کشته شدند و گؤرۇغلئ دیگر

به تعقیب آن ها نپرداخت و به عنوان انتقام

به آن بسنده کردندو به مقرشان برگشتند.

بعدازاستراحت یکروزه چیزهای بدردنخور

راآتش زدند و به سوی چاندی بیل حرکت

کردند. مردم چاندی بیل به پیشوارآمدند

وگؤرۇغلی دیگربه یاران باوفایش ملحق 

شده بود وازاینکه انتقام عمووپدرش را

ازهونکارگرفته بود مطمئن بود که ازطرف گنجیم بگ مورد شماتت قرار نخواهد گرفت

پاتۇق بجامانده از آدی بگ توسط یاران حقیقی

پرشده بود این گروه آن چهل نفر ترسو وبه

دردنخور ورفیق روز آسایش نبودند اینها

دوستان ویاران روزهای سخت بودند وازجان

مایه گذاشتن برایشان امری عادی بود. 

پس بگذار در میخانه ی گؤرۇغلئ همه خۇش

باشند و صدای سازوآواز وشوروشعف در

چاندی بیل ازهرجا به گوش برسد . 

 

🔘 💢پایان داستان نخست ازافسانه ی گؤرۇغلئ

 

@Sblaleler🌷🌷🌷