افسانه ی گؤراۇغلی - داستان پیدایش گؤراۇغلئ - قسمت اول
افسانه کؤراۇغلو به فارسی
هرهفته یک قسمت
قسمت اول از داستان اول👇
گؤراۇغلئ:
📚پدیدار شدن گؤراۇغلئ (کؤراۇغلو)
در ایام قدیم سرزمینی بود بانام چاندی بیل . که چهار تا کوه بلند داشت بدان سبب آن را چارداغلی چاندی بیل نیز می گفتند.
مردمانش مالدار بودند و به زعم خۇدشان چارپادار یاچاروادار یاچاروا
نامیده می شدند. چارپایان را از دریای آرال سیراب می نمودند . ترکمن بودندو حاکمشان جغالی بگ نام داشت. جئغا در زبان ترکمنی تاج یاپری زیبا که زینت بخش تاج می باشدراگویند.
جغالی بگ را پسرانی بود بانام های گنجیم بگ ,مومن بگ , آدی بگ . گنجیم بگ متأهل بود ومالدار . نمی خورد ونمی خوراند . هرروز گرگ ها.به گله اش می زدند وگوسفندان گنجیم بگ را تارومار می کردندولی
او حتی لاشه ی آن ها را به چوپانان نمی بخشید.مومن بگ هیکلی چون گاو داشت مثل ستوران می خورد وخرکاربود . یکیازچشم هاش ایراد داشت بعبارت ترکمن ها گؤزی شۆللی بود . چندان طبیعی بنظرنمی رسید درجایی که می بایست بخندد می گریست و درجایی که باید بگرید می خندید.وقتی خواستند به وی زن بدهند قبول نکرد بعدها که خودش داوطلب شدکسی بهش زن نداد . پس بذار فعلا در عالم مجردی خویش بماند.
آدی بگ چشمانی چون قرقی داشت, گوش هایی مثل گوش جغد,سبیل هاش بال پرستویی بود و دارای هوش وذکاوت بسیاربود واراده ای
آهنین داشت و دور و برش را جوانان دلیرومطیع گرفته بودند وتعدادشان به چهل نفرمی رسید چهل نفری که ازمیان خیل طرفدارانش انتخاب کرده بود.جغالی بگ که او را فردی با فراست دید بعدازاینکه پابه سن گذاشت اوراجانشین تعیین کردوبدینگونه آدی بگ سلطان سرزمین چارداغلی چاندی بیل شد.
بماند , فعلا خبر را از جای دیگر پیگیری کنیم .
🔘سرزمین عربستان را پادشاهی بود بانام عرب ریحان , او شیفته دختری بنام گل اندام شده بود و گل اندام هم دختر پادشاه ولایت شیروان بود .عرب ریحان راهی ولایت شیروان شد وپس از پیمودن راهی طولانی بعدازچندین روز به دیار شیروان و به بارگاه سلطان رسید وشرفیاب شد. و دلباخته شدن به گل اندام رابه عرض پادشاه ولایت شیروان رساندپادشاه باکمی مکث اورا فردی جوان ولایق دخترش دید و قبول کرد وسپس فرمود اگر قصد ماندن دارید بارگاه وتفرجگاه من دراختیارتان خواهد بوداگرقصد رفتن دارید دشواری سفر
برشماآسان گردد و بسلامتی به دیارتان مراجعت نمایید
- قبله ی عالم , هرکسی کو دور
مانداز اصل خویش ,باز جویدروزگار
وصل خویش . اگر رخصت فرمایید من به دیار خودم برگردم
پادشاه شیروان هفت شبانه روز برای دخترش
گل اندام جشن وسرور برپا کرد وبه نوازندگان
وخوانندگان و برندگان مسابقات جوایز نفیسی
بخشیدوچهل اسب وچهل قاطر زر و شتر و برروی شتر کجاوه ای بنهادو گل اندام را درکجاوه بنشاندوافسارمایاشتررادر دست عرب ریحان بگذاشت و عرب ریحان راهی دیار خود شد.
بگذار عرب ریحان و گل اندام باکلی جهیزیه
وطلاوجواهرات و اسب ها وقاطرها وشتران
آرام آرام به سفر طولانی خود ادامه دهند.
🔘 یک روز آدی بگ سلطان بالشکریانش که قصدشکارکرده وسوی دشت و بیابان را درپیش
گرفته بودند و تپه ماهورهای اطراف را پشت
سرگذاشته وحسابی ازچارداغلی چاندی بیل دور شده بودند و هیچ شکاری به تورشان نخورده بود وبراین باور بودندکه آنروز ساعت
نبوده ودر صدد برگشت بودند . یکی ازیاران
آدی بگ سلطان ازدور سیاهی را دیده وتوجه ی
همگان را به آن جلب می کند . شتر باکجاوه ی
روی آن از دور کمی پیدا بود این بود که همه
راحیرت زده نمود بسوی سیاهی تاختند و دیدند
راستی راستی بروی مایا کجاوه ای هست و درداخل کجاوه هم بانویی بسیار زیبا که مدهوش شده بود . مایا را ازحرکت بازداشتند و بنشاندندودخترزیباروی راپیاده کردند وزیر سایه ی درختی خواباندند و منتظر شدند تا به هوش بیاید.بعدازساعتی گل اندام به هوش آمد .آدی بگ سلطان از او پرسید شما کی هستید برروی
این شتر چکارمی کنید وبه تنهایی کجا می روید?
- من دختر پادشاه ولایت شیروان هستم . عرب
ریحان در یک بارملاقاتی که با پدرم داشته مرا
دیده وپسندیده و اینبار باکلی پول وطلا پدرم
را راضی نمود وداشت مرا باخود می برد که
دیروز باسماچی ها در بیابان ریختند و به غارت
اموال مشغول بودند که مایاشتر رم کرد واز
سرنوشت عرب ریحان هم خبری ندارم .تااینکه
شمامارایافتید.
آدی بگ سلطان پرسید اگر مایلید خودم تورا به سرزمین عرب ریحان برسانم و یا برگردانم پیش
پدر یااگر میخواهی همینجا منتظرشان بمانی
ماهم باشیم تا پیدایش شود ?
گل اندام گفت معلوم است که سر سفره ی
پدرمادرتان بزرگ شدین وچشم طمع بر طعمه ی
دیگران نداری . ولی اگر مرا پیش پدر برگردانی دوباره دستانم را دردستان عرب ریحان خواهدگذاشت و من نمی خواهم که این اتفاق بیفتد.
تو اگر می خواهی مرا خودت بردار
یا به کس دیگری بده ویامانند خواهر در دیارخودت ازمن نگهداری کنین و مرا از دست
آنها نجاتم دهید . نمی خواهم چشمم به صورت
عرب ریحان بیفتد این تنفری که از آن آدم درمن
ایجادشده نمی گذارد به او فکرکنم .
آدی بگ از این سخنان گل اندام خوششان آمد
ونتوانست شادی اش را ازدیگران قایم نماید.
گفت خیلی خوبه مال از آن کسی هست که قسمتش باشد. خب دختر زیبا اسمتان چیست?
- گل اندام
آدی بگ خۇشحال و خندان با گل اندام به همراه لشکریان رهسپار چارداغلی چاندی بیل شدند.