در تلگرام qzlje@         
 

قسمت هشتم از داستان نخست گؤرۇغلئ

📚افسانه ی گؤرۇغلئ قسمت هشتم ازداستان نخست( پیدایش گؤرۇغلئ)

 

- دیگر چه دیدی بیان کن , قرار نبود صوفی بشی ادامه بده

- نامم جاودانه خواهد ماند . خون مؤمن بگ 

هدر نخواهد رفت . پادشاه سرزمین روم که

چشمان پدربزگم را ازحدقه درآورد به سزای

اعمال خویش خواهد رسید .مردان خدا نام

گؤراۇغلی برمن نهادند. به من رخصت دادند

تادر ردیف پادشاهان قراربگیرم 

صحبت های گؤرۇغلی که به پایان رسید در جئغالئ بگ احساس رضایت حاصل شد. پس

از آن گؤرۇغلی هدایای مردان خدا رابه

پدربزرگ نشان داد. جئغالئ بگ همه را از

نظرگذراند.

- پسرم حالا وقتش شده که راهی اصفهان شوی . آنجا چهارتااستادکارمعروف درطی

سه سال تیروکمانی بی نظیرساختند . 

هرکس بتواند کمان را زه کند بی شک به رایگان کمان از آن اوخواهدشد.می گویند بردیوار آن چنین نوشته اند:

بز در کمر و توز دربلغار است

زه کردن این کمان بسی دشوار است

- ولی آتا , من که زبان آدم های سرزمین غریب را نمی دانم.

گؤرۇغلئ فراموش کرده بود که مردان خدا به

او هفتادودوزبان آموخته بودند. بگذریم , جئغالئ بگ گفت به اصفهان که رسیدی از دروازه ی غربی آن وارد شو تا به یک مکتب خانه برسی آنجا عبدالله قلندر را خواهی دید و او شمارانزد استادکاران خواهد برد.

گؤرۇغلی توشه ی راه را برداشت و عازم اصفهان شد . تاخت وتاحت وتاخت تا به اصفهان

رسید از درواره غربی آن وارد شد و رفت ورفت ورفت تا به یک مکتب خانه رسید ازدم دروازه مکتب خانه داد زد اینجا کسی مهمان

نمی خواهد ? مهمان حبیب خداست .

- عبدالله قلندر که دریکی از حجره های مکتب خانه مشغول خواندن کتاب بود . باشنیدن صدا

از اتاقش خارج شد 

- بله بفرمایید باکی کاردارین?

- مهمان نمی خواهین ? مهمان حبیب خداست

- میدانی که اینجا مسجده ازخودت می تونیم پذیرایی کنیم ولی برای اسبت جا نداریم

- چیه به همین زودی فراموش کردی من برای

چهل تاالاغتان جاپیداکردم یونجه دادم . برای چهل قلندر تنها گاومان را ذبح کردم حالا برای

تنهااسبم جا نداری?

آن موقع که قلندرها به اۆچ گۆممز آمده بودند

گؤرۇغلئ هنوزبچه سال بود از آن موقع حسابی بزرگ شده وتبدیل به جوانی دلیر

شده بود عبدالله قلندرهم حق داشت نشناسد

 

عبدالله قلندر بطرف گؤرۇغلئ دوید و مرد گنده

را مثل بچه ها بغل کردوآورد ودر صدر اتاق

نشاند .

- خب روشن جان چه خبرها

- روشن نه گؤرۇغلئ. مردان خدا اسمم را گؤرۇغلی گذاشتند 

- خب گؤرۇغلی خیلی خۇش آمدید من برم اسب تان را یه جا ببندم می خواهی زیر اسب فرش پهن کنم 

- هاها فرش نه . کمی ماسه پهن کن کافیه

رسم بود تا سه روز علت آمدن مهمان را نمی پرسیدند بعد از سه روز پذیرایی عبدالله قلندر

رو به گؤرۇغلئ کرد و پرسید 

- گؤرۇغلئ جان گذرت به این طرفا افتاده 

مرادت ازاین سفر چیست تا هرکاری از دستمان

برآید دریغ نکنیم

- راستش چی بگم عبدالله قلندر گویا

دراین شهر استادکارهای بنام زندگی می کنن

می گویند تیروکمانی هست که هرکس بتواند

زه آن رابکشد آن را رایگان تقدیمش می کنند

ولی اگرنتواند باید چهارصد سکه  پرداخت

کند من امیدوارم که بتوانم این کارراانجام

دهم

 

عبدالله قلندر رفت که ازدوستان وآشنایان چهارصد سکه جمع کند تااگر گؤرۇغلی موفق

نشد بتواند بپردازد . دوتایی سوی کارگاه استاد

کاران روانه شدند . عبدالله قلندر گؤرۇغلئ را

معرفی کرد گفت آمده است که از کارگاه شما

تیروکمان تهیه کند. کارگاه محل رفت وآمد جوانان تیرانداز بود یکی برای خرید می آمد

یکی برای تعمیر . خلاصه کلی تیروکمان در

پیش روی گؤرۇغلی قراردادند گؤرۇغلی تیروکمان ها را یکی یکی آزمایش میکرد

 همه مثل اسباب بازی بچه گانه برایش

به نظر می رسیدند . آخر گفت , یه چیز

بدرد بخور ندارین ?

استاد کاران گؤرۇغلی را به اتاقئ که تیروکمان

ویژه درآن نگهداری می شد بردند و آن را

دست گؤرۇغلئ دادند تا آزمایش کند . عبدالله

قلندرآماده می شد که چهارصدسکه را تحویل

استادکاران دهد . گؤرۇغلئ زه کمان راکشید

وکشید وتامی توانست زوز زد دو طرف کمان

داشتند به هم می رسیدند . قلندران باسرو

صدا گؤرۇغلئ را از ادامه کار منع کردند.

وگفتند:

- به به گویا که خون شاهان در رگ هایش جاریست 

- خب زه راکه کشیدم حالاتیروکمان مال من

شد .

- نه نه یه آزمایش دیگه مونده

- چه آزمایشی ?

-‌ باید تیر را از دسته ی چوبی هفت عدد بیل

عبور بدین اۇنوقت دیگه مال شما میشود

همگی بیرون رفتند و هفت عدد پیل را با

فاصله و پشت سرهم کاشتند . گؤرۇغلی

از اولین بیل فاصله گرفت و درجایی که

استادکاران تعیین کردند ایستادوبه سفارش پدربزرگش مرتضی علی شیرخدارا به یادآوردو تیرانداخت تیر ازدرون دسته ها یکی پس از دیگری عبور کرد و دسته ی هفتم را نیز شکافت وازآن عبور کرد .

گؤرۇغلی استادکاران رانشانه گرفت و گفت

- خب دیدین ? حالا دیگر تیروکمان مال من

است .

 استادکاران باترس ولرز می گفتند

- صبر کن صبرکن یه وقت تیر را رها نکنی پسرجان.

بگذار گؤراۇغلی مشغول ترساندن استادکاران باشد تاببینیم چه میشود.

قسمت هفتم - گؤرۇغلئ - پیدایش گؤرۇغلئ

قسمت هفتم ازداستان نخست افسانه گؤرۇغلئ

- پیدایش گؤرۇغلئ

 

روشن طبق گفته پدربزرگ عمل کرد نانی پخت 

نصفش را به پدربزرگ دادونصفش را باخودش

برد . رو به  قبله حرکت کرد , دو روزگذشت روز سوم به درخت چناری که جئغالئ بگ گفته بود رسید. در زیر سایه ی چنار پیرمردی باریش و جامه ی سپید درحال نماز بود. به او اقتدا کرد . شب شد تعدادمردان خدا به دوازده نفر رسید( درقسمت ششم اشتباها دونفر قید شده بود ازاین بابت پوزش می طلبیم) نیمه شب به چهل تن رسیدند و نزدیک به سحر سیصدوشصت نفرشدند. 

حال وهوای مسافرخسته مان برهمه معلوم است .روشن از فرط خستگی به خواب رفته

بود . از آن میان یکی پرسید این پسر کیست?

خضرعلیه السلام جواب دادند

- این فرزند رشید ماست

- پس بهترنیست فرزند رشیدمان را خوب بشناسیم ?

- او فرزند آدی بگ سلطان و نوه جئغالئ بگ است.

- پس ازخانواده بزرگان است . بهتر نیست 

حالا که همه جمع هستیم فرزند رشیدمان را

به مراد دلش برسانیم?

 همه باگفتن آری به ندایی که ازمیان جمع

برخاست پاسخ مثبت دادند.

مردان خداروشن را درحالی که خواب بود بیهوش کردند و قفسه ی سینه اش را شکافتند و شست وشو دادند ودلش را پر از انوار معرفت کردندوسپس دوختند . دعایی درحقش کردند , روشن عطسه کنان بهوش آمد.

از باده ی جام به وی خوراندند روشن سرمست

شدازهوش رفت , دوباره درحقش دعایی کردند

روشن مجددا عطسه کنان بهوش آمد وسراغ تای را گرفت . حضرت علی (ع)شیرخدا ندایی

داد که در آسمان ها پیچید , تای شیهه کشان

نزد وی آمد مردان خدا ریسمان تای را در دستان روشن نهادند و گفتند.

-  به نظر می رسد این پسر صحرایی باشد , نگذاریم برای تهیه وسایل اسب خانه به خانه بگرددهرآنچه که لازم باشدخودمان همین جا برایش فراهم کنیم .

همه تصدیق کردند واسب و خود روشن را

آنچنان که شایسته قهرمانان است زینت دادند.

رکاب و زین افسار وهمه ی اسباب اسب از

جنس اعلا چکمه وکلاه خود وتیروکمان وسپر وکمربند و غیره برای قهرمان افسانه ای مان 

جلوه ای خاص می بخشید. 

مردان خدا به روشن گفتند حالا سوار براسب

شو و در شرح حالتان غزلی برایمان بخوان

تاببینیم به چه کاری مایل هستین , کشاورزی

دامداری خوانندگی طلبگی دلیری ومردانگی?

روشن سوار براسب غزلی خواند . مردان خدا

گفتند روشن جان ما فهمیدیم به چه علاقه مندی

وحالاکه همه جمع هستیم چیزی ازمابخواه

- به من واسبم عمرصدوبیست ساله عطا کنید

اگرچنانچه از صدوبیست جا زخمی شدیم به

محض دیدن ستاره بهبودپیداکنیم.

مردان خدا دعایی درحق وی کردندوگفتند

پسرجای افسوس نباشدبازبگوییدازماچه

می خواهیدتابرآورده شود

- اگردست دشمن بیفتم سریع رهایی یابم.

مردان خدا دعایی درحق وی کردندوگفتند:

پسر بازم چیزی بخواه تاهیچ کم وکسری نباشد

- گوهرآخرتم که هماناایمان است به من عطاکنید کاری کنیدکه برهفتادودو زبان چیره

شوم.

مردان خدا دست به دعاشدند سه مرتبه رخصت

دادند ودیگرهیچ نگفتند.

- ای دادوبیداد .ای مردان خدا درحق این خواسته ام هم دعایی کنید تا بی فرزند ازدنیا

نروم بگذارید بعدازمن یادگاری بماند تانسلم

ادامه یابد.

- هان پسر توراسه بارفرصت دادیم تاخواسته هایت را بیان کنی اگر همراه خواسته هایت

این راهم بیان میکردی برآورده می شد ولی

دیگرنمی شود.

روشن چشم هایش رابست اشک هایش سرازیر

شد ساکت واندوهگین بود که شیرخدا وی را

گفت: پسرم اندوهگین نباش بجاش خودم روحی

درتو می دمم که تا دنیا دنیاست ورد زبان خاص وعام شوی , ازکودک هفت ساله گرفته تاپیرمرد هفتادساله وصف تو را خواهندگفت اگر روزی خودت زیرخاک دفن شدی نامت همچنان درجهان استواربماند.وبرای اینکه نشان دیگری ازمن درتو به یادگاربماند این شمشیرراهم به شما می بخشم .

ندایی ازمیان جمع برآمد

- یا حضرت خضر این فرزند رشیدی که میگین

بگویید که نامش چیست?

- نام او روشن است

- این نام برازنده جوان دلیر نیست. این اسم زنانه بنظرمی آید.

- آخر او ازگور به روشنایی آمده به این دلیل

نام اورا روشن گذاشته اند.

- پس اگر ازگور آمده باشد بهتراست نام او گؤراۇغلی باشد. همه این پیشنهادراتصدیق کردند ونام او گؤرۇغلئ شد.

بعدازآن مردان خدا به یک جهت اشاره کردندوگفتند , فرزندم مسیرتان اینطرفی است

گؤرۇغلی چپ وراستش را نگاه کردیهو متوجه شدکه مردان خدا غیب شدند.

گؤرۇغلی ازآنچه نصیبش شده بود خداوند را

شاکرشد وراه اۆچ گۆممز رادرپیش گرفت.

گؤرۇغلی نزدیک چاتما ازاسب پیاده شد وافسار

اسب رادردست گرفت وسوی چاتما آمد .

باجئغالئ بگ دیدارکرد وپس ازآن در یک گوشه

چاتما آرام نشست . اخلاق ورفتارش بسیار

مؤدبانه می نمود. این عمل گؤرۇغلئ باعث‌حیرت جئغالئ بگ شد.

- پسرم چی شده قرار بود مرا بکشی چی شد

تعریف کن ببینم چی دیدی ?

- همه ی آن چیزهایی که گفتین را به چشم دیدم آتام جان.

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

قسمت پنجم از داستان اول . پیدایش گؤرۇغلئ

قسمت پنجم از داستان پیدایش گؤراۇغلئ

 

فردای آن روز قلندرها به سرکردگی عبدالله قلندرباکلی تعریف وتمجیدوتشکر از زحمات گل اندام باجئغالئ.بگ و روشن خداحافظی کردندودر مسیر به سرزمین عرب ریحان رسیدند . دنبال جایی برای بیتوته کردن میگشتندو به هرکه می رسیدند می پرسیدند:

- ببینم مهمان نمی خواهید مهمان حبیب خداست

- چرا نخواهیم اما شرط داره باید به چهارگروه

ده نفره تقسیم بشین تا بتوانیم ازعهده مهمانداری بر آییم .

- نمیشه اگر کسی پیدا بشه که بتونه هرچهل نفرمان را یکجا قبول کنه پیاده میشیم مگرنه بیرون شهر یه جا گیر میاریم و می خوابیم.

- در کل صحرای عرب فقط یک نفر میتونه 

چهل نفر مهمان را یکجا بپذیره آن هم عرب

ریحان پادشامونه

قلندران نشانی عمارت پادشاهی عرب ریحان

راگرفتندو  سواربرالاغ هاشان راهی عمارت شدند  . 

خبر رسیدن چهل قلندر را به عرض عرب ریحان رساندند و عرب ریحان دستور دادتا جایگاه جداگانه ای را  برای قلندران تدارک ببینند.

ازقلندران در عمارت حسابی پذیرایی شد فردای آن شب عرب ریحان آمدندو خبرمهمان ها را گرفتند .

عرب ریحان گفت:

- خب قلندران بفرمایید تعریف کنید هرچه باشد

شما جهاندیده هستین و دائم در سیاحت می باشید .

عبدالله قلندر بزرگ قلندران گفتند

- چه بگویم سلطان اعظم ما دربین راه در اۆچ

گۆممز مهمان یک ترکمن بودیم و باوجود آنکه آنها بی بضاعت بودند چنان خدمتی کردند که ما تاعمر داریم فراموش نخواهیم کرد , حقیر هرچند در وصف عروسشان چه از نظر زیبایی و چه از نظراخلاق بکوشم بازهم نمی توانم حقیقت آنچه راکه دیدم بیان کنم .

تا عبدالله قلندر این سخنان بگفت عرب ریحان

ازهوش رفت . چون فهمیده بود که آن عروس

گل اندام است . بعد از سه ساعت به هوش آمد

وبه قلندران هدایای نفیسی بخشید . عبدالله قلندر دلیل این کار عرب راجویا شد.

- شما امروز به من مژده ی بزرگی دادید

آنکه در آسمان ها بدنبالش بودم در همین نزدیکی ها زندگی می کرده و من بی خبر بودم عرب این سخن بگفت و درپی تدارکات سفرشد

عبدالله قلندر که فهمید ناخودآگاه چه کاری کرده رو به یاران نمود وگفت:

- دوستان من فکر می کنم بجای ثواب در باتلاق

گناه فرو رفتیم و جایمان دیگر قعرجهنم است .

قلندران خلعت عرب ریحان را از تن بیرون کردندوعزم رفتن کردند . به حال عرب ریحان ماندن ورفتن قلندران دیگرتفاوتی نداشت او کوچکترین اعتنایی هم به این موضوع نکرد و سواربر اسب به سوی اۆچ گۆممز تاخت.

عرب ریحان سه روز تمام بدون وقفه تاخت وتاخت تا درصبحدم به اۆچ گۆممز رسید

وقتی شیهه ی اسبش در کوه های اۆچ گۆممز

پیچید چنان لرزه ای درآدم های داخل چاتمای جئغالئ بگ انداخت که گل اندام ازجاپرید 

- گل اندام ینگه , این صدای غرش شیر ه یا

ببر ?

- روشن جان این نه صدای غرش شیراست

ونه ببر , فقط میدانم که من از دستتان رفتم

- چطور مگه ینگه جان?

- این صدای شیهه ی اسب عرب ریحانه , نمیدانم چطور باخبرشده ما اینجاییم. روشن

جان تو برو قایم شو او خیلی بی رحم است

معلوم نیست چه بلایی‌برسرمان آورد.

روشن رفت و یک جا , پنهان شد. عرب ریحان

هم چندلحظه بعد از راه رسید واز اسب پیاده

شدو واردچاتما شد .

- گل اندام بریم

- چی شده عرب?

- گل اندام دارم بهت میگم بریم 

- عرب اگر الان منو ببری روشن و جئغالئ بگ خواهندگفت من منتظر چنین روزی بودم و نفرینشان دامن منو میگیره . تو برو فردا بیا

یادت باشه که موقع رفتن به روشن بگی که ینگه ات برات باظرف آب بیاورد و اون موقع

منو بازور سوار اسبت کن و ببر 

- باشه گل اندام

عرب ریحان رفت تا فردا برگردد . روشن پیش

ینگه اش گل اندام آمد و پرسید چی شد?

 

- رفت که فردا بیاید , اگر فردا آمد برو پیشوازش وازاو بخواه که اسبش‌را پیش اسبت

ببندد , چون  اسبش بااسبتان هم نژاده

- باشه ینگه 

فردای آن روز عرب ریحان دوباره پیداش شد وموقع رفتن به روشن گفت برو به ینگه ت

بگو برایم آب بیاورد.

گل اندام با ظرف جام طلایی پراز آب نزد عرب

رفت , عرب در یک چشم بهم زدن آب را ریخت و

گل اندام را بازور سوار اسب کرد و فرار کرد.

 

روشن گریه کنان درپی عرب ریحان دوید

- روشن پسرم بزرگ که شدی بیا نجاتم بده

- گل اندام ینگه حتما این کار را خواهم مرد

- آهای نامرد نام و نشانی ات را بگو تا بیام

به حسابت برسم

- به من میگن عرب ریحان پادشاه صحرای عرب

همچنان که عرب ریحان می تاخت روشن هم به

دنبال آن ها می دوید گاهی با گل اندام گاهی

باعرب ریحان سخن می گفت و می شنیدتااینکه

ازدویدن بازماند ودر هنگام برگشتن مسیرش را

 

گم کرد وصبح هنگام به چاتما رسید. جئغالئ بگ

درحال خواندن نماز بود . نمازش که تمام شد

به روشن گفت

- پسرم خبرخوبی برایت دارم

- چه خبری

- اسبت آبستن است , آن اسبی که قراره تو دنیا تک باشه سال دیگر همین روزها بدنیا خواهد آمد و هرماه اندازه یکسال رشد خواهد کرد . 

دوتایی باهم خبرخوب را جشن گرفتند , روزها وماه ها سپری شدتاکره اسبی که انتظارش را می کشیدند متولدشد .

 

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

قسمت سوم وچهارم داستان نخست افسانه گؤرۇغلی

SUWSUZ BITEN LÄLELER:

🔻قسمت سوم از داستان پیدایش گؤرۇغلئ

 

نام او روشن بود . آخر وقتی که جئغالئ بگ همه را جمع کرده بود تااسمی برای کودک

بگذارند یکی نام روشن را پیشنهادکرده بود و دلیلی هم که می آورد این بود که ازجای تاریک به  روشنی پاگذاشته است .این اسم مورد تأیید

اکثرحضار قرار گرفته بود . اما در آن جمع مرد ژنده پوشی که تنها کناردیوارنشسته بودوداشت غذایش را می خورد گفت

- نام او باید گؤراۇغلی باشد او فرزندگوراست

ولی چندان مورد استقبال حضار واقع نشد

جز جئغالئ بگ که باخودش گفت سخن فقیر

اگر درمیان جمع مقبول نیفتد روی زمین هم

نمی ماند بالاخره نام او گۇراۇغلی خواهدشد

چرا که این نام زیبنده ی قهرمان است .

ولی بناچار تسلیم حرف اکثریت شد و نام

روشن را پذیرفت.

 

روشن هفت ساله شده بود وقت آن شده

بود که به مکتب برود وچیزهای زیادی بیاموزد

تاازداشتن نعمت سواد بهره ببرد. همین کار راهم کردند اورابه مکتب فرستادند او چیزهای زیادی در مکتبخانه آموخت ولی بعدازاینکه به مرحله ای رسیدگویی که احساس کرده باشد حق آب و خاک دارد , بواسطه ی داشتن هیکل تنومند نسبت به همکلاسی هایش آن ها را به باد کتک میگرفت و درمواردی هم ملای مکتب را بخاطر تأخیر در آمدن کتک می زد. 

چنین شدکه ملای مکتبخانه مجبور شد جغالئ بگ را فراخواند .

- جئغالئ بگ نوه تان را دیگر نمی توانیم درمکتبخانه نگه داریم آخر او مرا هم می زند . 

روزی نیست که  پدرومادر همکلاسی هایش از دست اوشکایت  نکنند.

- باشد تاهمینجاهرچه آموخته بس است ما که

نمی خواهیم او مثل شما معلم شود ازپس خواندن ونوشتن هم بر بیایدکفایت می کند

 روشن جان بریم پسرم

 

روشن وجئغالئ بگ راهی عمارتشان شدند از

آن روز به بعد دیگر تکلیفی برگردن او سنگینی

نمی کردوالبته هم شاگردی هایش هم ازدستش

خلاص شده بودند . جئغالئ بگ روشن را آزادگذاشت تا در کوچه و خیابان و دشت ودمن

باهم سن و سال هایش بازی کند . ولی دیری

نپایید که شکایت های پدرومادر هم سن سال هاشان شروع شد . روشن در بین بچه ها

همیشه طرف فقیر فقرا را می گرفته و 

بچه های اعیان واشراف را باکتک راهی

خانه هاشان می کرده است . هرروز دست وپا

وسرکله چند نفری را سر دعوا می شکست.

پدر و مادر بچه هایی که کتک می خوردند

دادشان در آمده بود

- او عین پدرش است همچنانکه ماازدست پدرش

راحت نبودیم پسران ماهم از دست پسرش راحت

نیستند

کم کم به گوش جئغالئ بگ رسید که اغنیا خواب

ناجوری برای روشن دیده اند وتصمیم گرفته اند

که به گونه ای روشن را از میان راه بردارند .

درنگ جایز نبود جئغالئ بگ شبانه با خانواده از

چاندی بیل گریخت

 

صبح که دمید او وخانواده اش فرسنگ ها ازچاندی بیل دور شده بودند . روزها بدین منوال طی شد آن ها صحراها وکوه ها ومسافت

های زیادی را درنوردیدند تا به سرزمین روم رسیدند .

روم پادشاهی داشت که نامش هۆنکار بود او

باجئغالئ بگ دوست بود . وقتی جئغالئ بگ حضورشان شرفیاب شدباآغوش باز از اووخانواده اش استقبال کرد وبرایشان جاومکان

مناسب تعیین کرد وجئغالئ‌بگ هم به خدمت هۆنکاردرآمد و دربسیاری ازکارها هۆنکار را

یاری نمود ودر فاصله ای کوتاه مقام وجایگاه

ویژه ای را بدست آورد . این برای اطرافیان

هۆنکار قابل تحمل نبود و کم کم بخل ورزی ها

وحسادت ها شروع شد.

- قبله ی عالم به عاقبت کارفکرکردین? آخر

او دارد درتمام کارها و کارهایی که به ایشان

مربوط نیست دخالت می کنند وازکجا معلوم که

نقشه ای در سر ندارند.

هۆنکار گفت : خب چه پیشنهادی دارید ?

- اگر اوخدمتگزاری صادق است برود اسبی

 پیداکندکه شبیه هیچ یک ازاسب های دنیا نباشد

هۆنکار جئغالئ بگ را فراخواند واورا درپی چنین اسبی فرستاد .

جئغالئ سوار اسبش یل مایا شد وبه تنهایی تمام سرزمین چین وماچین وصحرای عرب را درنوردیدولی اسبی که دارای خصوصیات تک وویژه باشد را نتوانست پیدا کند.

در یکی از روزها وقتی داشت درکنار دریای شور به خواندن نمازعصر مشغول بود ناگهان اسبی ازدریا بیرون آمد و بااسب جئغالئ بگ جفتگیری کرد و سپس دوباره خودش را به آب دریا زدواز دیدگان محو گردید . جئغالئ بعداز نماز به فکر فرو رفت و گفت بله حدسم درست است اسبی که قراره شبیه هیچ یک ازاسب ها نباشداز یل مایا به دنیا خواهد آمد

 

جئغالئ چند شبانه روز تاخت وتاخت تا خدمت سلطان بزرگ هۆنکار رسید

- قبله ی عالم اگر اسبی را که می خواهید

ببینید سال دیگه چنین روزهایی خدمت شما 

خواهم آورد

هۆنکار گفت باشد منتظر می مانیم. بدخواهان

جئغالئ از اینکه جئغالئ بگ تا یکسال دیگر

زمان خریده بود بسیار خودخوری می کردندو

بودن اورادرکنارسلطان برنمی تابیدند.

ادامه دارد.....

 

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

 

قسمت چهارم از داستان نخست( پیدایش گؤرۇغلئ)

 

روزها وماها از پی هم گذشتندتا یلمایا

کره ای به دنیا آورد . ازشانس بد جئغالئ

کره ی نو رسیده بیشترازنظرجثه به توله ی سگ تازی شباهت داشت نه اسبی که قراربود

تو دنیا تک باشد . جئغالئ بگ کره اسب را بلند

کرد و برد و خدمت هۆنکار رسید .

- قربان اسبی که قراره تو دنیا تک باشه از

این کره به دنیا خواهد آمد

دادهمه ی اطرافیان هۆنکار به هوا خاست 

- قربانت گردم قبله ی عالم جئغالئ دارد

شمارابازی می دهد اوبااین کارش همه مارا مورد تمسخرقرار داده است. یک سال است که

همه ی مارا سرکارگذاشته است

 

هونکار فرمودند پیشنهادتان چیست?

- قربان چشمان چنین فردی را می بایست ازحدقه درآورد

هونکار هم چنین کرد.دستورداد تاچشمان جئغالئ بگ راازحدقه درآورند . زین سبب

بعضی ها بعدها گؤراۇغلئ را کؤراۇغلی هم

خطاب میکردند . بگذریم ظلم وستم های طمع کاران سرزمین غریب تمام شدنی نبود بعداز 

چندمدت  غلامان حلقه به گوش وانحصارطلب

سلطان کاری کردند که  به قتل مؤمین

بگ انجامید .

 

بعدازآن جئغالئ بگ پیش هۆنکار رفت 

- سلطان چشمان مرا کورنمودین و فرزندم راکشتین از شماخواهشی داشتم اگراجازه

فرمایید به عرضتان برسانم

- بنال

- قربان اگر ممکنه اۇن کره ی اسب را به خودم بده 

هونکار باغضب گفت بگیر مال خودتان باشد

اگردلدل هم باشد نخواستیم

جئغالئ بگ چندماهی در پرورش غئسراق یعنی

همان کره ی اسب کوشید وبه آن خوب رسیدگی کرد.

در یکی از روزها جئغالئ بگ به روشن گفت

- روشن جان وسایل و غئسراق و گل اندام

ینگه ات را به نوبت در فرصت های مناسب

بدون اینکه کسی بفهمد به اۆچ گۆممز 

 برسان و سپس بیا ومن راهم ببر . باید فرارکنیم.

 

روشن طبق گفته جئغالئ بگ عمل کردودست آخرهم به همراه پدر بزرگ سواراسب شدندو باسرعت هرچه تمام دیار روم راترک کردند.

 

- پسرم مواظب باش کسی تعقیب مان نکنه?

- چرا پدربزرگ یه سواره داره میاد

- اسبش چجوریه?

- سیاهه و دۇر آت هستش

- اگه دۇر آت باشه رو به خورشید بتاز , آفتاب

چشمان دۇرآت را اذیت میکنه 

دۇرآت نتوانست به تعقیب ادامه دهدودرمیانه ی

راه چندبارزمین خورد و ازپاافتادوازتعفیب هم بازماند

- آتا بازم داره یکی تعقیبمان میکنه

- اسبش چیه?

- آل آت 

- اگر آل آت هستش آل آت ها پارسال یه بیماری پوستی گرفتن بتاز طرف نیزارها.

بدین طریق اسب دوم هم ازتعقیب بازماند

روشن آبادی ها و کوه های زیادی راپشت

سرگذاشت و به اۆچ گۆممز رسید

 

گل اندام که در داخل چاتما این مدت را باترس ولرز زندگی میکرد کلی خوشحال شد. جئغالئ

بگ برای روشن تیروکمان درست کرد وگفت بروفرزندم حالا راحت برای خودت بگرد وتا

می توانی در تیراندازی مهارت کسب کن.

روشن که ذاتا دلیر وماهر به دنیا آمده بود

هر روز خرگوش آهو و قوچ شکار می کرد

می آورد . دریکی از روزها گاوی را باگوساله

تازه به دنیا آمده دید گوساله را به گردن انداخت

و به خانه آورد و گاو هم به ناچار در پی گوساله اش آمد و به این ترتیب آن ها صاحب گاووگوساله هم شدند.

در یکی از روزها که روشن در دشت به شکار

مشغول بود به کاروان چهل قلندر که راهی اصفهان بودند برخورد کرد . سرکرده ی قلندران پرسید

- آهای پسرجان اینجا تنهایی چکارمی کنی?

- اینجا خونه مونه

- اگه خونه تون اینجاست مهمان پذیرش نمی کنین?

- همینجا منتظر باشیداز پدربزرگم بپرسم خبرتان میکنم

روشن نزد پدربزرگش آمد 

- آتا یه عده قلندر که چهل نفرن می خوان تشریف بیارن بهشون چی بگم?

- پسرم تاحالاکسی ازدم درخانه مان ناامید برنگشته

برو و بیارشان یه کاریش می کنیم.

بله دوستان ,گفته می شود شیخ ابوالحسن خرقانی برسردرخانقاه خودچنین نوشته بود

"هرکه دراین سرا درآیدنانش دهیدوازایمانش

مپرسید, چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد , البته برخوان بوالحسن به نان ارزد."

روشن چون رأی موافق جئغالئ بگ را شنید 

بی درنگ خودرا به قلندران رسانیدو مهمانان

راسوی چاتما هدایت کرد.

 قلندران به چاتما آمدند وجئغالئ بگ به پیشواز

مهمانان باروی گشاده آمد . روشن و گل اندام چهل الاغ چهل قلندر را اطراف چاتما بستند.صدای عرعر الاغ ها درکوه های  اۆچ گۆممز می پیچید و دردوردست ها گم می شد 

- آتا آی آتا حالا چی بدیم به مهمانامون?

- پسرم گوساله دیگه می تونه خودش بچره

بهتره گاو را بکشیم 

بله همچنان که می گویند گاوبکش گنجشک هزارش یک من است , گاو را از برای مهمانان

بکشتندوبساط کباب آماده کردند.

ازغروب تا صبح گل اندام به مهمان ها خدمت کرد چای وکباب پشت سرهم سرسفره حاضربود از گوشت های شکار هم به مهمان ها میداد وکلی غذاهای محلی آماده کرد وجلوی مهمان ها گذاشت بطوریکه.قلندران مات خدمت های گل اندام شدند تا صبح بخور بخورداشتند و شب شعر و ترانه براه بود . 

بگذار قلندرها از مهمان نوازی ترکمن ها

خشنود باشند و روشن جان هم از قصه ها

واشعار وترانه ها وهمچنین صرف کباب لذت ببرد تا ببینیم چه می شود.

 

 

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

قسمت دوم از داستان پیدایش گؤرۇغلئ

گؤراۇغلئ:

🔻قسمت دوم از داستان نخست

 

 

آدی بگ سیرتاپیاز قضیه را به جغالئ بگ تعریف کرد . جغالئ بگ مصلحت را برآن دید که گل اندام را به عقد مؤمین بگ درآورد .آدی بگ از

این تصمیم پدرخرسندشد . سپس بادعوت مهمانان بیشمار عروسی بزرگ درخورشاهان

برگزار کردند وبدینگونه  مؤمین بگ هم عاقبت بخیر شد.

روزی از روزها مردم و ریش سفیدان نشستی

برگزارکردند وتصمیم گرفتندتا آدی بگ راهم

سروسامان ببخشند . مصلحت پیش ایشان ببردند وآدئ بگ هم از این تصمیم خرسندشدو ریشوقیچی را دست بزرگان داد وآدی بگ هم با

یکی ازدختر بزرگان چاندی بیل ازدواج کردند و زندگی شیرین همایونی را آغاز کرد .

 

اما دوران خوشبختی بانوی قصر کوتاه بود

وسر زایمانی که همه درانتظار تولد پسر

حاکم بودند ازدنیا رفت و کودک درشکم مادر

هم بامرده برفت و آدی بگ را باکوهی از غم

تنهاگذاشت . آدی بگ سلطان هم بعدازآن

حال و هوای قبلی رانداشت و کنج عزلت برگزیده بود تا اینکه جغالی بگ اورا بگفت:

- آدی بگ فرزندم به کوه کمر بزن از پی شکار

رۇ تاهوایی عوض کنی 

آدی بگ اطاعت امرنمودندو با چهل تن ازیاران

راهی کوه وکمر شدند ولی آنقدرغم ازدست

دادن همسر برایش سنگین بود که همانجا از

غصه دق مرگ شد وبدینوسیله تنها امید جغالی بگ هم از دنیا رفت و او را باکوهی ازغم تنها

گذاشت.

جغالی بگ باخود می گفت خدای من گنجیم بگ

که اهل مراوده بامردم نیست وهمواره به دنبال

افزودن ثروت خویش است مؤمین بگ هم که

عقل وشعوردرست حسابی ندارد تنها امیدم آدی بگ بود ازاو انتظار فرزندذکورداشتم تا سلسله ی پادشاهی را ادامه دهد صدافسوس که روزگار بروفق مرادش نچرخید .

🔘 در یکی از روزها چوپانی از دیده شدن موجودی شبیه انسان در اطراف قبرستان

چاندی بیل خبر آورد . جغالئ بگ گنجیم بگ

را مأمور کرد تااوضاع را بررسی نماید. گنجیم

بگ فردای آنروز همراه چوپان راهی قبرستان

شد دید بزی مثل همیشه از گله جدا می شود

و موجودی چهاردست وپا ازاو شیر می خورد

و سپس در داخل یکی از قبرها پنهان می شود

با بررسی هایی که کردند کاشف بعمل آمد که

قبر از آن بانوی فصر می باشد گنجیم بگ با

خۇشحالی به نزد جغالی بگ آمدومژده دادکه

"تو راخداوند صاحب فرزندی نموده وایام به

کامت شده چشم تان روشن ای پدر هیج ابهامی

درگفتارم نیست ستاره بخت واقبالت به شما

روکردوتوصاحب دولت شدی وگشایش درکارهایت حاصل شدو چهل تن به مدد آمدند

صدایی از مزار آمد ومژده آمدن فرزندت راداد

 گنجیم بگ خداوند مهربان راسپاس می گوید

که آن دولت که منتظرش بودم برآمد ودیگرجای

هیچ حسرت نیست"

وجغالی چون این خبر مسرت بخش را شنید

ازجابرخاست وشادمانی کرد و سوار اسب شد

وراهی مزارستان و یک چاندی بیل هم پشت

سرش براه افتاد.

 

همه ساکت وآرام در نزدیکی مزار منتظر بیرون

آمدن کودک بودند که ناگهان کودکی پشمالو چهاردست وپا از سوراخی بیرون آمد وبعداز

کمی چرخیدن دوباره به داخل حفره رفت.

جغالی بگ دستور داد تا در یک طرف وسایل

بازی دختران و در طرف دیگر وسایل بازی

پسران را بگذارند تا عکس العمل کودک را

ببیننند . این کار انجام شد و بعد از مدتی 

کودک دوباره سر از حفره درآورد چشمش به

هردو طرف افتاد . ابتدا پیش وسایل بازی

دختران رفت او عروسک ها را لمس کردو

سرجاش گذاشت وسپس طرف دیگر رفت گویی از شمشیر خوشش آمده باشدبرروی زین اسب سوارشدو با آن ها زیاد بازی کرد و دوباره به داخل قبر برگشت.

همه از بابت پسر بودن کودک بسیار شادمان

شدند.

آن ها بدنبال چاره ای برای مهار پسر جسور بودند هرکس راهی را پیشنهاد می داد یکی

از استادکاران وسایل اسب پیشنهادی دادند

- قربان زین اسب را چسب بزنیم دوباره که

برای بازی با آن بیرون آمد به زین بچسبد

تا راحت بتوانیم بگیریم .

 

همه این پیشنهاد را پسندیدند و چنین کردند

و او را گرفته و به چاندی بیل آوردند او را

حمام بردند و لباسی در خور کودکان شاهان

پوشاندند سپس تاهفت سالگی در قصر در

تربیت او کوشیدند.

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

 

سانگا دییرمن  جئغالئ بگ

سنینگ اۇغلونگ بۇلدئ بۇلدئ

ایأم سانگا اۇغول بردی

سانگا دؤوۆر گلر بۇلدئ

 

آتام رؤوشن بۇلسون گؤزۆنگ

خاطاسئ یۇقدور بو سؤزۆنگ

آچئلدئ طأله ی یئلدئزئنگ

سانگا دؤولت گلر بۇلدئ

 

سنینگ ایشینگ گۆشاد بۇلدئ

أر - پیرلردن مدد گلدی

مانگا گؤردن بیر سس گلدی

سنینگ اۇغلونگ بۇلدئ بۇلدئ

 

گنجیم بگ دییر یا مهریبان

کؤنگلۆمده غالمادئ آرمان

چاندی بیله دؤندی دؤوران

بیزه دؤولت گلر بۇلدئ

 

@Sblaleler🌷🌷🌷

 
  BLOGFA.COM