قسمت هشتم از داستان نخست گؤرۇغلئ
📚افسانه ی گؤرۇغلئ قسمت هشتم ازداستان نخست( پیدایش گؤرۇغلئ)
- دیگر چه دیدی بیان کن , قرار نبود صوفی بشی ادامه بده
- نامم جاودانه خواهد ماند . خون مؤمن بگ
هدر نخواهد رفت . پادشاه سرزمین روم که
چشمان پدربزگم را ازحدقه درآورد به سزای
اعمال خویش خواهد رسید .مردان خدا نام
گؤراۇغلی برمن نهادند. به من رخصت دادند
تادر ردیف پادشاهان قراربگیرم
صحبت های گؤرۇغلی که به پایان رسید در جئغالئ بگ احساس رضایت حاصل شد. پس
از آن گؤرۇغلی هدایای مردان خدا رابه
پدربزرگ نشان داد. جئغالئ بگ همه را از
نظرگذراند.
- پسرم حالا وقتش شده که راهی اصفهان شوی . آنجا چهارتااستادکارمعروف درطی
سه سال تیروکمانی بی نظیرساختند .
هرکس بتواند کمان را زه کند بی شک به رایگان کمان از آن اوخواهدشد.می گویند بردیوار آن چنین نوشته اند:
بز در کمر و توز دربلغار است
زه کردن این کمان بسی دشوار است
- ولی آتا , من که زبان آدم های سرزمین غریب را نمی دانم.
گؤرۇغلئ فراموش کرده بود که مردان خدا به
او هفتادودوزبان آموخته بودند. بگذریم , جئغالئ بگ گفت به اصفهان که رسیدی از دروازه ی غربی آن وارد شو تا به یک مکتب خانه برسی آنجا عبدالله قلندر را خواهی دید و او شمارانزد استادکاران خواهد برد.
گؤرۇغلی توشه ی راه را برداشت و عازم اصفهان شد . تاخت وتاحت وتاخت تا به اصفهان
رسید از درواره غربی آن وارد شد و رفت ورفت ورفت تا به یک مکتب خانه رسید ازدم دروازه مکتب خانه داد زد اینجا کسی مهمان
نمی خواهد ? مهمان حبیب خداست .
- عبدالله قلندر که دریکی از حجره های مکتب خانه مشغول خواندن کتاب بود . باشنیدن صدا
از اتاقش خارج شد
- بله بفرمایید باکی کاردارین?
- مهمان نمی خواهین ? مهمان حبیب خداست
- میدانی که اینجا مسجده ازخودت می تونیم پذیرایی کنیم ولی برای اسبت جا نداریم
- چیه به همین زودی فراموش کردی من برای
چهل تاالاغتان جاپیداکردم یونجه دادم . برای چهل قلندر تنها گاومان را ذبح کردم حالا برای
تنهااسبم جا نداری?
آن موقع که قلندرها به اۆچ گۆممز آمده بودند
گؤرۇغلئ هنوزبچه سال بود از آن موقع حسابی بزرگ شده وتبدیل به جوانی دلیر
شده بود عبدالله قلندرهم حق داشت نشناسد
عبدالله قلندر بطرف گؤرۇغلئ دوید و مرد گنده
را مثل بچه ها بغل کردوآورد ودر صدر اتاق
نشاند .
- خب روشن جان چه خبرها
- روشن نه گؤرۇغلئ. مردان خدا اسمم را گؤرۇغلی گذاشتند
- خب گؤرۇغلی خیلی خۇش آمدید من برم اسب تان را یه جا ببندم می خواهی زیر اسب فرش پهن کنم
- هاها فرش نه . کمی ماسه پهن کن کافیه
رسم بود تا سه روز علت آمدن مهمان را نمی پرسیدند بعد از سه روز پذیرایی عبدالله قلندر
رو به گؤرۇغلئ کرد و پرسید
- گؤرۇغلئ جان گذرت به این طرفا افتاده
مرادت ازاین سفر چیست تا هرکاری از دستمان
برآید دریغ نکنیم
- راستش چی بگم عبدالله قلندر گویا
دراین شهر استادکارهای بنام زندگی می کنن
می گویند تیروکمانی هست که هرکس بتواند
زه آن رابکشد آن را رایگان تقدیمش می کنند
ولی اگرنتواند باید چهارصد سکه پرداخت
کند من امیدوارم که بتوانم این کارراانجام
دهم
عبدالله قلندر رفت که ازدوستان وآشنایان چهارصد سکه جمع کند تااگر گؤرۇغلی موفق
نشد بتواند بپردازد . دوتایی سوی کارگاه استاد
کاران روانه شدند . عبدالله قلندر گؤرۇغلئ را
معرفی کرد گفت آمده است که از کارگاه شما
تیروکمان تهیه کند. کارگاه محل رفت وآمد جوانان تیرانداز بود یکی برای خرید می آمد
یکی برای تعمیر . خلاصه کلی تیروکمان در
پیش روی گؤرۇغلی قراردادند گؤرۇغلی تیروکمان ها را یکی یکی آزمایش میکرد
همه مثل اسباب بازی بچه گانه برایش
به نظر می رسیدند . آخر گفت , یه چیز
بدرد بخور ندارین ?
استاد کاران گؤرۇغلی را به اتاقئ که تیروکمان
ویژه درآن نگهداری می شد بردند و آن را
دست گؤرۇغلئ دادند تا آزمایش کند . عبدالله
قلندرآماده می شد که چهارصدسکه را تحویل
استادکاران دهد . گؤرۇغلئ زه کمان راکشید
وکشید وتامی توانست زوز زد دو طرف کمان
داشتند به هم می رسیدند . قلندران باسرو
صدا گؤرۇغلئ را از ادامه کار منع کردند.
وگفتند:
- به به گویا که خون شاهان در رگ هایش جاریست
- خب زه راکه کشیدم حالاتیروکمان مال من
شد .
- نه نه یه آزمایش دیگه مونده
- چه آزمایشی ?
- باید تیر را از دسته ی چوبی هفت عدد بیل
عبور بدین اۇنوقت دیگه مال شما میشود
همگی بیرون رفتند و هفت عدد پیل را با
فاصله و پشت سرهم کاشتند . گؤرۇغلی
از اولین بیل فاصله گرفت و درجایی که
استادکاران تعیین کردند ایستادوبه سفارش پدربزرگش مرتضی علی شیرخدارا به یادآوردو تیرانداخت تیر ازدرون دسته ها یکی پس از دیگری عبور کرد و دسته ی هفتم را نیز شکافت وازآن عبور کرد .
گؤرۇغلی استادکاران رانشانه گرفت و گفت
- خب دیدین ? حالا دیگر تیروکمان مال من
است .
استادکاران باترس ولرز می گفتند
- صبر کن صبرکن یه وقت تیر را رها نکنی پسرجان.
بگذار گؤراۇغلی مشغول ترساندن استادکاران باشد تاببینیم چه میشود.